تبليغاتX
به وبلاگ دوستان خوش اومدین
سلام.
راستی میخوام یه خبر بد بدم.اینم اینکه اگه دیگه مرسا هم نمیاد مطلب بده چون مرسا دیگه نمیتونه کامل ببینه و دکتر گفته باید بره شمال تا هوای تمیز بهش بخوره.
منم خیلی وقته ندیدمش.
دعاش کنید.
 اینم شماره ی رپرها که خیلی از دوستام میخواستن

سروش هیچ کس : 09123045650

 

======================

رضا پیشرو : 09126275862

 

======================

حسین تهی : 09329510111

 

======================

سینا نرگال : 09125342749

 

======================

حسین ابلیس : 09156437687

 

======================

سامان فینچر : 09125342749

 

======================

بابک تیغه : 09122276501

 

======================

امیر تتلو : 09123702067

======================

پارسا دیاکو : 09121395668

 

======================

شاهین فلاکت : 09329169569

 

======================

ساسی شیدی : 09124617732

 

======================

آهورا : 09122347680

 

======================

حسام استپس : 09122796320

 

======================

پارازیت : 09111544572

 

======================

بیباک : 09126543287

 

======================

سعید توپاک : 09125879347

 

======================

داریا : 02177459712

 

======================

کامی ام سی : 09122503820



برو حالشو ببر

+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 13:8 |
سلام علیکم.
بازم مرضی جونتون اومد با عکسای خوشگل
امروز از سیا و حسین عکس اوردم.
نظر یادتون نرهاها.


+ نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 10:21 |
به به بروبچ خوب خودم.
چطورید؟
اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگین نو نپرسین.
آره دیگه من مرضیه هستم.
الان از مدرسه دارم مطلب میدم.




قربونتون برم.
نظر بدید.
بابای
+ نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 8:1 |
www.Bia2Net.ir
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 20:58 |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

» ادامه مطلب را بخوانید..

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
-
بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 23:28 |
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!

[ نظر شما؟ ]


 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 17:32 |
 سلام به دوستای گلم

الهی حالتون خوب باشه .

امیدوارم از عکسها خوشتون بیاد ...

 به قول مرضیه جون نظر فراموشتون نشه

قربونتون خوش باشید

+ نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 9:15 |